آيا عاشق‌ ميتواند از معشوق‌ بترسد؟

آیا ميان‌ محب‌ و محبوب‌ تنها رابطه‌ محبت‌آميز وجود دارد وبس‌ ؟

قبل‌ از پاسخ‌ به‌ اين‌ سوال‌ لازم‌ است‌ يادآور شويم‌ كه‌ منظور ما از خوف‌ جبن‌ نيست‌، جبن‌ (ترسوبودن‌) يك‌ صفت‌ مذموم‌ ويك‌ رذيلت‌ اخلاقى‌ است‌

درحالى‌ كه‌ خوف‌، صفتى‌ ممدوح‌ و از ثمرات‌ معرفت‌ است‌ به‌ تعبير ديگر، معرفت هم‌ در چهره‌ دوستى‌ وهم‌ در چهره‌ ترس‌ و خوف‌ ظاهر مي گردد. بندگان‌ پارسا خائفند، نه‌ جبون‌ و زبون‌ ،در قرآن‌ هم‌ از خوف‌ و خشيت‌ سخن‌ رفته‌است‌: نه‌ از جبن‌ :

اما من‌ خاف‌ مقام‌ ربه‌ و نهی نفس عن الهوی فان‌ الجنه‌ هى اماويى

يا

انما يخشيى الله‌ من‌ عباده‌ العما

امام‌ حسين‌ (ع‌) هم‌ در دعاى‌ عرفه‌ ميگويد:

“اى كه‌ به‌ دوستانت‌ شيرينى‌ انس‌ را ميچشانى تا دربرابرت‌ تملق‌ گويان‌ به‌ پا خيزند 

و اى كسى كه‌ بر اوليائت‌ جامه‌هاى هيبت‌ را ميپوشانى تا در برابرت‌ آمرزش‌ جويانه‌ بايستند” 

امام‌ سجاد در دعاى‌ مشهور به‌ دعاى‌ ابوحمزه‌ ثمالى محبت‌ و خشيت‌ را هر دو از خداوند درخواست‌ ميكند :

“خدايا از تو درخواست‌ ميكنم‌ كه‌ دل‌ مرا از محبت‌ وخشيت‌ خود مالامال‌ كنى” 

… عاشق‌، هم‌ طربناك‌ است‌ وهم‌ خوفناك‌

هم‌ اهل‌ انس‌ است‌ هم‌ اهل‌هيبت‌

 هم‌ معشوق‌ او، هم‌ محبوب‌ است‌ و هم‌ محتشم‌ 

عارفان‌ گفته‌اند كه‌هيبت‌ ناشى‌ از جلال‌ خداوند است‌ وانس‌ و لذت‌ ناشى‌ از جمال‌ او .

خداوند محبوبى‌ است‌ جليل‌ و جميل‌ و عارف‌ متوازن‌ با دو چشم‌ به‌ حق‌ مينگرد و هر دو چهره‌ او را مى‌بيند .

حق‌ اين‌ است‌ كه‌ عشق‌ ناشى از احساس‌ نزديكى‌ و خوف‌ ناشى‌ از احساس‌ دورى‌ است‌ .

خداوند همان‌ قدر كه‌ به‌ ما نزديك‌ است‌ ازما دور است‌ (يا من‌علافى‌ دنوه‌ دنافى علوه‌) وهمين‌ دورى‌ و نزديكى‌ است‌ كه‌ خوف‌ و محبت‌ را باهم‌ توليد ميكند و هيبت‌ و خوفى‌ كه‌ در اين‌ جا از آن‌ ياد مى‌كنيم‌ هم‌ جنبه‌عقلانى‌ دارد وهم‌ جنبه‌ وجودى‌.

 اين‌ هيبت‌ عبارت‌ است‌ از فروريختن‌ استوانه‌هاى وجود خويش‌ و به‌ لرزه‌ افتادن‌ اركان‌ هستى آدمى‌ در برابرخداوند اين‌ يك‌ ترس‌ و اضطراب‌ ژرف‌ وجودى‌ است‌ و بايد از آن‌ به‌ (مدهوشيت‌) تعبير كرد

 همان‌ كه‌ مولانا مى‌گويد:

پيش‌ شيرى‌ آهوى‌ روپوش‌ شد

هستيش‌ در هست‌ او روپوش‌ شد

البته‌ عقلانى‌ هم‌ هست‌ و بزرگى‌ خداوند و وظايف‌ آدمى را در برابر او ياد مى آورد .

معرفتى هم‌ كه‌ منشا محبت‌ و خشيت‌ است‌ در اصل‌ معرفتى‌ است‌ شهودى‌ ومستقيم‌ و بى واسطه‌ قراين‌ حسى‌ يا مقولات‌ عقلى‌ -عرفان خدا را از روى خود خدا ميشناسند و چيزى‌ را از او ظاهرتر نمى يابند

فيلسوف‌ هميشه‌ خدايى‌ را معرفى‌ ميكند كه‌ شناختن‌ فرع‌ بر شناختن‌ چيزهاى ديگر است‌ و به‌ همين‌ سبب‌ مفهومى بسيط از خدا به‌ دست‌

نميدهد. خداى‌ فيلسوفان‌ يا واجب‌ الوجود است‌ يا ناظم‌ عالم‌، يا خالق‌ عالم‌ و يا محرك‌ اول‌… و در همه‌ اين‌ معرفى‌ها آدمى‌ بايد اول‌ معناى‌ وجود و وجوب‌ (يا نظم‌ و جهان‌ و حركت‌ و خلقت‌ و عليت‌…) را بداند تا به‌ مدد آنها خدا را بشناسد. 

مفهوم‌ خداى‌ فيلسوفان‌ مفهومى‌ ثانوى و مشتق‌ از مفاهيم‌ ديگر است‌ اما نزد عارفان‌، خدا مفهومى بسيط است‌ كه‌ او را به‌ خود بايد شناخت‌ نه‌ به‌ غير. به‌ قول‌ مولانا :

خود نباشد آفتابى را دليل‌

جز كه‌ نور آفتاب‌ مستطيل‌

سايه‌ كِبوَد تا دليل‌ او بود ؟

اين‌ جلالت‌ در دلالت‌ صادق‌ است‌

جمله‌ ادراكات‌ پس‌، او سابق‌ است‌

خصوصا سابق‌ بودن‌ خداوند و تابع‌ بود ادراكات‌ ديگر، نكته‌ شريفى است‌ كه‌ مولانا برآن‌ انگشت‌ نهاده‌ است‌ .

بارى اين‌ بساطت‌ مفهومى‌ و درك‌ بى واسطه‌ خداوند وروبه‌ رو شدن‌ مستقيم‌ با او، همان‌ است‌ كه‌ مدهوشيت‌ و هيبت‌ و عشق‌ مى آورد. چون‌ عارف‌ بى واسطه‌ نزد اوست‌، اين‌ نزديكى‌ عين‌ انس‌ و وجداست‌ و چون‌ بى واسطه‌ دراو فانى‌ شود، آن‌ فنا هيبت‌ مى آفريند. همچون‌ كسى كه‌ هم‌ عاشق‌ درياست‌ هم‌ غرقه‌ دريا! نميداند از هلاك‌ بترسد يا از هم‌ آغوشى با دريا لذت‌ ببرد و لذاهمچون‌ عاشق‌ بخارایی ميگويد :

من‌ ميان‌ گفت‌ و گريه‌ مى تنم‌

يا بگويم‌ يا بگريم‌ چون‌ كنم‌؟

گر بگويم‌ فوت‌ می گردد بكا

وربگريم‌ چون‌ كنم‌ شكروثنا

بى جهت‌ نبود كه‌ دريا نزد عارفان‌ عاشقى‌ چون‌ مولانا اين‌ همه‌ جاذبه‌ داشت‌، دريا معشوقى‌ است‌ كه‌ درعين‌ هم‌ آغوشى‌، عاشق‌ خود را ميكشد :

دشمن‌ خويشيم‌ و يار آنكه‌ ما را ميكشد

غرق‌ درياييم‌ و ما را موج‌ دريا ميكشد

از اين‌ رومحك‌ ولايت‌ اولياى خداوند اين‌ است‌ كه‌ هم‌ سرشار از محبت‌ الهى و هم‌ سرشار از خوف‌ و خشيت‌ اوباشند هم‌ از شوق‌ او بلرزند و هم‌ از خوف‌ او بترسند. هم‌ عاشق‌ و عاجز باشند هم‌ شجاع‌ و دلير كسانى‌ چون‌ على (ع‌) و حسين‌ (ع‌) هم‌ عاشقان‌ خدا بودند و زيباترين سخنان‌ از سرعشق‌ او را بر لب‌ مى آوردند و به‌ عاشقان‌ تاريخ‌ الهام‌ ميبخشيدند و هم‌ از خوف‌ خداوند ميلرزيدند، مبادا در اطاعت‌ او قصورى ورزيده‌ با خلاف‌ رأى‌ محبوب‌ عملى

كرده‌ باشند. 

آن‌ مناجات‌هاى شبانه‌ وآن‌ تقرب‌ ورزى‌هاى عاشقانه‌ بود كه‌ آن‌ دليريهاى‌ روزانه‌ را به‌ آنها ميداد .

مى توان‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ درعالم‌ مسيحيت‌ – برخلاف‌ اسلام‌ – مفهوم‌ خوف‌از خدا كم‌ است،‌ تأكيد بى دريغ‌ بر دوست‌ داشتن‌ خداوند هيچگاه‌ نبايد پرده‌ احتشام‌ بين‌ رب‌ّ و مربوب‌ را بدرد به‌ طورى كه‌ انسان‌ جرأت‌ نافرمانى‌ پيدا كند. عشق‌ آن‌ حشمت‌ را از ميان‌ بر نميدارد 

افراط در ادّعاى‌ محبت‌ بود كه‌ درتاريخ‌ فرهنگ‌ دينى اباحى‌ گرى را به‌ وجود آورد.

اضافه‌ كنم‌ كه‌ خوف‌ از حق‌ و محبت‌ به‌ او به‌ معناى خوف‌ از جحيم‌ و شوق‌ به‌ نعيم‌ اونيست‌.

نعيم‌ هر دوجهان‌ پيش‌ عاشقان‌ بجوى

كه‌ اين‌ متاع‌ قليل‌ است‌ وآن‌ عطاى كثير

خوف‌ و حب‌ّ حق‌ عين‌ آزادگى است‌ وانبيا در اصل‌ براى آن‌ آمده‌اند .

كيست‌ مولى‌ آنكه‌ آزادت‌ كند

بند رقيت‌ زپايت‌ بركند

چون‌ به‌ آزادى نبوت‌ هادى است‌

مومنان‌ رازانبيا آزادى است‌

ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ مزرعه‌ اين‌ دو صفت‌ است‌ به‌ همين‌ دليل‌ ماه‌ خداست‌

(ماهى است‌ كه‌ خوف‌ از خدا در آن‌ به‌ اوج‌ ميرسد، زيرا روزه‌ كه‌ از بهترين‌ تجلى گاه‌هاى اطاعت‌ از خداست‌ در اين‌ ماه‌ واجب‌ ميگردد

روزه‌اى كه‌ مستلزم‌ صبر و خويشتندارى‌ است‌ وصبرى‌ كه‌ به‌ منزله‌ سرّ ايمان‌ است‌ و ايمان‌ بدون‌ صبرايمان‌ نيست‌ )

دعاهاى مخصوص‌ ماه‌ رمضان‌ نيز در جهت‌ تقويت‌ و ايجاد رابطه‌ محبت‌آميز با خداست‌. بنابراين‌ ماه‌ رمضان‌ ماه‌ خوف‌ از خدا ماه‌ ايمان‌ معرفت‌ و محبت‌ نسبت‌ به‌ اوست‌ و ماه‌ شعبان‌ وادعيه‌ آن‌ نيز پيش‌ درآمد ورود به‌ چنين‌ ماهى‌است‌. از اين‌ مدخل‌ بايد به‌ نيكى‌ وارد شد تا زمانى كه‌ به‌ ضيافت‌ خداوند ميرويم‌ با دلى‌ پاك‌ و روحى عطشناك‌ در محضر اوبنشينيم‌ و از ان‌ خوان‌ بيدريغ‌ حظ وافر و بهره‌ بسيار ببريم‌ .

🔸بخشی از سخنرانی عبدالکریم سروش تحت عنوان “معشوق محتشم” کانال تلگرام دکتر سروش

Print Friendly, PDF & Email