دو خاطره از رؤسای پیشین دستگاه قضا

دو خاطره از حضرت محمود امجد سلام الله عليه: ( هردو ،مرتبط است با رؤسای پیشین قوه جورگستری!) دهه اول انقلاب بود که بنده در وزارت خارجه بودم و همکار شیخ احمد سالك!( که از کمیته آمده بودند و در آنزمان، احمد سالك همزمان مسئول کمیته عراق هم بود و زیر نظر رئیس جمهور وقت (و رهبر فعلی). احمد سالك يك روز آمد قم و میهمان حضرت والد شد. در آن ایام محمود امجد هیچ سمتی نداشت و همنشین آیت الحق بهاءالدینی بود؛ هردو به تماشای خدا نشسته بودند و از ارباب بیمروت دنیا، دوری گزیده بودند و روزگار را در همنفسی با اهل الله می‌گذراندند ! القصه ، احمد سالك آنروز از بنده خواست فرصتی فراهم کنم تا سید محمود شاهرودی را در منزل حضرت والد ملاقات کند. گویا دوست داشت به جای اینکه به منزل سیدمحمود برود( از آنجا که رئیس سید محمود بود و بودجه سید محمود در دستان او) از سید خواسته بود که به منزل حضرت امجد بیاید تا نه سیخ بسوزد ونه کباب!” سید محمود هم سراسیمه آمد! حضرت محمود هم يك پوستین کهنه و پاره از حضرت بهاءالدينی به تبرك داشت و بر دوش انداخت و تا آخر مجلس سرش را بلند نکرد که مبادا کمترین التفاتی به ارباب بیمروت دنیا کند؟! بنده ، که در آنزمان در عالم جنینی بسر می‌بردم ؛ این رفتار حضرت والد را (که میزبان هردو بود) نپسندیدم! ( این خریت را به حساب جنین بودنم بگذارید که همچنان هر وقت یاد آن خاطره می‌افتم از حضرت والد و همه اهل باطن احساس شرمساری عمیق می‌کنم و “استغفرالله من جميع ما كره الله و اسئله التوبة” ) می‌دانید چرا محمود امجد که همچون عارفان با صغیر و کبیر هش بش است؛ آنروز چرا چنین کرد؟ آنهم با میهمان میهمان ( که هردو میهمان ما بودند)؟! هاشمی شاهرودی وقتی وارد شد احترام خاصی برای احمدسالك به جا آورد که برای خدا نبود و برای خرما بود!
واما خاطره دوم:( مرتبط می‌شود با ناصادق أكال السحت اولیگارشی لاریجانی‌ها!) سال ۸۸ بود که قبله عالم ، سنگ_استنجاء جدیدی جهت تطهیرنظام نیاز داشت! این برادر معمم لاری‌جانی‌ها را فراخواند و به مأموریت قوه جورگستری اش فرمان داد صادق لاریجانی که هوا را پس دیده بود و اوضاع سیاسی مملکت را قمردرعقرب! از سلطان اسلامپناه يك سال فرصت خواسته بود! و سلطان هم فرموده بود: یا الان یا هیچ وقت !
و این نگون‌بخت هم از ترس هیچوقت! طوق بردگی بر گردن نهاد ! خسرالدنيا والاخره! محمود امجد وقتی این قصه شنید آهی کشید و گفت: اگر آدم بود، باید می‌گفت هیچوقت!
و حالا…..! به حکم نبوی مشهور « من أعان ظالما سلطه الله علیه» این نگونبخت، زیر شمشیرداموکلوس حسن طائب به گه خوری افتاده و از ترس از دست دادن میلیاردها ثروت باد آورده به مزدوری! عازم نجف می‌باشد ….!
نگونبخت دنیا و آخرت ،گمان کرده در نجف ،از زیر شمشیر داموکلوس سلطان صاحبقران در امان است!
زهی خیال باطل!

محمد امجد

Print Friendly, PDF & Email