راه‌های افزایش شفقت و مهرورزی نسبت به انسانها

برای افزایش شفقتمان نسبت به آدمیان باید به موارد زیر توجه کرده و این ورزه ها را در خودمان ایجاد کنیم :

۱_آدمیان تحت جبرهای فراوانی در طول زندگیشان قرار دارند و خیلی از عقاید و احساسات و عواطف و خواسته‌ها و گفته‌ها و کرده هایشان تحت جبر است که از آنها صادر می‌شود هر چه پی ببریم به این که انسان‌ها خیلی مجبورتر از آن هستند که خودشان گمان می‌کنند یا گمان می‌کنیم ،شفقت ما نسبت به آنها بیشتر می‌شود.

۲_ این است که توجه کنیم به این که مانیز عیب و نقص‌های فراوانی داریم اگر من به این توجه کنم که من نیز عیب و نقص‌های فراوانی دارم عیب و نقص دیگران باعث این نمی‌شود که شفقتم را از آنها بازبگیرم و از آنها دریغ کنم. اگر شما می‌خواستید به عیب و نقص‌های من توجه کنید مرده من را نیز دفن نمی‌کردید.اگر انسان‌ها را چنان که هستند می‌دیدید مرده آنها را نیز دفن نمی‌کردید. من با این عیب و نقص‌ها از شما شفقت می‌بینیم باید به شما نیز با آن عیب و نقص‌ها شفقت بورزم.

۳_نکته بعد توجه به تنهایی است؛ بزرگ‌ترین سرنوشت مشترک ما تنهایی مشترک همه ما است. همه ما تنها هستیم احساس تنهایی هر چه در انسان عمیق‌تر می‌شود شفقتش نسبت به انسان‌های دیگر بیشتر می‌شود. چون می‌فهمد که دیگران نیز چه دردی را می‌برند. همه سرنوشت‌های مشترک وقتی احساس شوند شفقت‌زا هستند. ولی مهمترین‌شان سرنوشت مشترک تنهایی است. همه ماآدمیان به یک اندازه تنها هستیم.

۴_توجه کنیم به این که انسان‌ها خیلی کارها را نمی‌خواهند انجام دهند ولی انجام می‌دهند خیلی از انسان‌ها با خودشان گرفتار هستند و ازپس خودشان بر نمی‌آیند هر چه انسان به تنازع درونی انسان‌ها بیشتر وقوف پیدا کند که انسان‌ها همه اسکیزوفرنی دارند منتها نه اسکیزوفرنی پاتالوژیک که انسان را به یک آسایشگاه روانی بفرستند ولی به یک معنای غیرپاتالوژیک که البته پاتالوژیک است اما روانشناسان پاتالوژیک نمی‌دانند. همه ما اسکیزوفرنی داریم همه ما درون خودمان با یکدیگر نزاع داریم و خیلی از کارها را می‌کنیم علیرغم این که نمی‌خواهیم انجام دهیم یکپارچه نیستیم و این کارها را انجام می‌دهیم به گفته روانشناسان یک موجود یکپارچه منسجم نیستیم در وجودمان دعواها است اگر به این تنازع درونی که یک واقعیت است و در همه آدمیان وجود دارد توجه کنیم اول باید از خودمان قیاس بگیریم.

زیرا خیلی دقت نمی‌خواهیم کاری را انجام دهیم اما انجام دادیم چرا؟ چون یک تکه از وجودمان بالاخره بر تکه دیگر از وجودمان غلبه کرد ولی با این همه آن تکه دیگر هنوز وجود دارد ولی شکست خورده به متقضای آنچه که یک تکه می‌گفت عمل کردیم اما آن تکه‌ای که به مقتضای گفته‌اش عمل نکردیم هنوز در وجود ما زنده است ولی شکست خورده. خیلی از بدی‌هایی که به شما می‌کنند نزاع درونی با شما داشته‌ام و در نزاع درونی با شما موفق نشده‌ام و دلشان نمی‌خواسته این بدی را به شما بکنند اما در نزاع درونی‌شان یک تکه از وجودشان غلبه کرده و این بدی را به شما کرده‌اند ولی در درون خودشان ناراحت هستند چون نتوانسته‌اند از آن تکه‌ای که می‌گفت این بدی را نکن از میان ببرند. فقط خاموش کرده‌اند مقهورش کرده‌اند اما نابودش نکرده‌اند

اگر کسی به آن چیزی که به آن تنازع روانی یا تعارض روانی که در همه آدمیان است پی ببرد شفقتش نسبت به انسانها بیشتر می‌شود چون می‌داند بسیاری از کارهایی که انسان‌ها می‌کنند علیرغم این که نمی‌خواسته‌اند انجام دادند. کسی مثل عیسی می‌گفت: جانم می‌خواهد تنم نمی‌تواند. عیسی نیز این مشکل را دارد. عیسی ای که اول توصیه‌اش این بود که درون خود را غرفه غرفه نکنید. خودتان را تقسیم نکنید.

برگرفته از کانال تلگرام مصطفی ملکیان،اخلاق کاربردی، جلسه ۵

Print Friendly, PDF & Email