اثرات ساده زیستی بر خوشی و خوبی زندگی

ساده زیستی حداقل از هفت حیث بسیار مهم، به خوش تر شدن زندگی کمک می کند:

۱-بدن انسان را سالم تر، نیرومندتر و زیباتر می سازد و پیدا است که بدن سالم تر، نیرومند تر و زیبا تر تا چه حد زندگی انسان را خوش تر می کند. خودبسندگی و استقلال خرد را از افراد دیگر افزایشی عظیم می بخشد. هرچه زندگی ساده تر می شود، آدمی خودبسنده تر و بی نیازتر به دیگران، و در نتیجه مستقل تر و بر پای خود ایستاده تر می شود. زندگی ای که در آن آدمی به دیگران نیازمند و وابسته باشد، از آنجا که احساسات و عواطف دیگران نسبت به آدمی ضمانت بقا ندارند، همیشه در معرض بی ثباتی و پیش بینی ناپذیری است. حافظ می گفت:
بنده ی پیر خرابات ام که لطف اش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.

۲-خودبسندگی و استقلال خرد را از افراد دیگر افزایشی عظیم می بخشد. هرچه زندگی ساده تر می شود، آدمی خودبسنده تر و بی نیازتر به دیگران، و در نتیجه مستقل تر و بر پای خود ایستاده تر می شود. زندگی ای که در آن آدمی به دیگران نیازمند و وابسته باشد، از آنجا که احساسات و عواطف دیگران نسبت به آدمی ضمانت بقا ندارند، همیشه در معرض بی ثباتی و پیش بینی ناپذیری است. حافظ می گفت:
بنده ی پیر خرابات ام که لطف اش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.

و باید به گفته اش افزود که از این جهت، همه ی انسان ها مثل شیخ و زاهد اند، یعنی گاهی بر سر لطف اند و گاهی بر سر قهر و از این رو، زندگی آدمی را بی ثبات و پیش بینی ناپذیر می سازند.بگذریم از اینکه اگر به فرض محال، احساسات و عواطف مثبت دیگران نسبت به آدمی ثابت و برقرار می ماند، و در نتیجه آدمی می توانست به لطف دائم آنان خاطر جمع و مطمئن باشد، باز هم احساس اتکا و وابستگی به آنان از خوشی زندگی می کاست.

۳-روزگار، عسرت را بر انسان تحمل پذیرتر و هموارتر و آسان تر می سازد. انسانی که ساده زیست است، در واقع آگاهانه و خودخواسته، در زمانه ی گشایش و فراخی، زندگی ای سپری می کند مانند زندگی ای که دیگران، یعنی اهل تجمل-ناخواسته و به جبر روزگار- در زمانه ی فروبستگی و تنگنا، می گذرانند. و این بدان معنا است که برای او دگرگونیِ روز و روزگار فرقی ایجاد نمی کند. فقر خودخواسته، وضع و حال توام با وفور نعمت را با وضع و حال توام با کمبودِ نعمت، یکسان و همانند می سازد.

۴-مجال فراغت بیشتر فراهم می آورد، چون مقتضی کار کمتر است. زندگی هرچه ساده تر باشد، به پول و درآمد کمتر نیاز دارد . در نتیجه ساعات کار کمتری می طلبد و بر ساعات فراغت می افزاید . افزوده شدن بر ساعات فراغت همان، و گسترده تر شدن امکان پرداختن به علائق ذهنی و روانی همان. هر چه از ساعات اشتغال به شغل و حرفه کاسته شود، بر اوقات پرداختن به علقه های وجودی افزوده می شود.

۵-قابلیت ادراک لذت را افزایش می دهد. اینکه یک منبع لذت تا چه حد بتواند بالقوگی لذت بخشی اش را برای تو به فعلیت برساند، به وضع و حال خود تو بستگی دارد. اگر ده گرده ی نانِ دقیقا همانند را به ده تن بدهیم تا بخورند، میزان لذتی که هر یک از آنان از خوردن نان خودش می برد، هرگز برابر نیست با میزان لذتی که هر کدام از نه تن دیگر می برند. میزان به فعلیت رسیدن لذت بخشی بالقوه ی هر قرص نان، بستگی به وضع و حال کسی دارد که آن قرص نان را می خورد و مراد از این وضع و حال فقط میزان گرسنگی آن شخص نیست، بل بسا چیزهای دیگر نیز هست، از جمله میزان آرامش/اضطراب و تشویش، آسودگی خاطر/ترس و وحشت و هراس، شادی و شادمانی و خوشی و شعف/غم و اندوه، رضایت و خرسندی/تاسف و افسوس، خوشنودی/خشم، و نشاط/ ملالِ آن کس. ساده زیستی حالات ذهنی-روانی ای در آدمی پدید می آورد که سبب می شوند که استعداد لذت بردنش از امور لذت بخش افزایش یابد.

۶-انسان را به طبیعت و امور طبیعی نزدیک تر می کند و پیدا است که افزایش انس و الفت با طبیعت و امور طبیعی، چه تناسب مستقیم ای با افزایش خوشی انسان دارد.

۷-انسان را از اشیا و امور وارستگی می بخشد و از این رهگذر، بر آرامش او می افزاید. هر چه تعلق خاطر و وابستگی و دل بستگی آدمی به اشیا و امور بیرونی کاهش یابد و فراغ دل و وارستگی او از آن ها افزایش پذیرد، زندگی اش بیشتر با راحت و آرامش توام و قرین می شود. رمز این نکته در این است که چون به چیزی دل بستی، ثبات و قرار او را می خواهی، اما آن چیز از ساکنان جهانی است که یگانه واقعیت ثابت در آن بی ثباتی است و بنابراین تو، همواره دل نگران آن ای که آن چیز ثبات و قرار اش را از دست بدهد و این دل نگرانی، آرامش و راحتِ زندگی ات را از میان بر می دارد. در زندگی انسان ساده زی چندان چیزی وجود ندارد که دل بستگی و وابستگی او را پی آورد و آرامش و راحت زندگی اش را از او بگیرد.

ساده زیستی لااقل از پنج لحاظ بسیار مهم، نیازهای معنوی را نیز برآورده می سازد، یعنی به خوب تر شدن زندگی نیز، مدد می رساند:

۱-یک پارچگی وجودی و صداقت اخلاقی می آورد. هرچه خواسته های آدمی تکثر و تنوع بیشتر پیدا یابند، ناهماهنگی ها و ناسازگاری ها و تعارضات درونی او افزایش می یابند، زیرا عالم و آدم را چنان نساخته اند که همه ی خواسته های انسان با یکدیگر سازگاری و مساعدت داشته باشند.

۲-احتمال وسوسه شدن و روی آوردن به فساد را می کاهد. عله العلل همه ی اعمال ضد موازین و معیارهای اخلاقی، فراوان جویی و زیاده خواهی مادی است. ثروت پرستی و حب مال است که آدمی را چه در ارتباط اش با خود و چه درارتباط اش با موجودات دیگر و از جمله همنوعان اش، به کارهای از لحاظ اخلاقی نادرست و عدول از انجام دادن وظایف اخلاقی اش سوق می دهد. در نتیجه وقتی مال و ثروت ای را نمی خواهی که برای کسب اش، و مال و ثروتی نمی خواهی که برای حفظ اش، وسوسه ی فساد در جان و دل ات افتد، از خطای اخلاقی بسیار بسیار مصون تر و در امان تری.

۳-ریشه کن کردن رذائل اخلاقی و استوار ساختن فضائل اخلاقی را بسیار آسان تر می کند. کسی که در عمارت تن به حد لزوم و کفایت بسنده کرده است، طبعا برای آبادانی ذهن و ضمیر و جان و روان خود، وقت و نیرو و استعداد و فرصت و عزم و جدیت فراوان در اختیار دارد. چنین کسی برای اصلاح باورها، احساسات و عواطف، خواسته ها، گفتارها، کردارها، و وضع و حال اخلاقی خود در تنگنا نیست و می تواند بیش از نیمی از شبانه روز اش را به این اصلاحات درونی درونی اختصاص دهد.

۴-فرصت امکان نیکوکاری، انصاف و عدالت ورزی، شفقت و همدلی و همدردی و عشق ورزی به همه ی موجودات عموماً، و نسبت به همنوعان خصوصاً را فراهم می آورد. فقط ساده زیستی است که فرصت و امکان همه ی این کارها را که می توان تحت عنوان “رایگان بخشی” گردشان آورد، برای انسان ایجاد می کند. کسی که زندگیِ متجملانه سپری می کندحتّا اگر نیک خواه هم نوعانش باشد، نمی تواند این نیک خواهی را به نیکوکاری بدل کند، یعنی نمی تواند این خواسته ی درونی اش را در بیرون محقق سازد، چرا که نیکوکاری افزون بر نیک خواهی، به وقت و نیرو و فرصت نیز نیازمند است و این ها چیزهایی اند که تجمل گرایان در آن ها به کمبود دچار اند.

۵-امکان ادراک واقعیت ها و قوانین والاتر جهان هستی را فراهم می آورد. زندگی قانعانه، زاهدانه، ریاضت ورزانه، متاملانه، تمرکزطلبانه و همگرایانه، مراقبانه و پاک و پیراسته ای که ساده زیستی در اختیار انسان می نهد، به آدمی بال و پری می دهد که او می تواند به مدد آن از عالم طبیعت فراتر رود(یا به تعبیری که من آن را درست تر می دانم) در کُنه و حاقِّ عالم طبیعت فروتر رود و به کشف و شهودهایی فراتر از طور ادراکات حسی دست یابد و از تنگنای ماده و مادیات برهد و در فراخنای روح و معنویات پرواز کند.

این ها همه فقط خدماتی اند که ساده زیستی به فردی که این طرز زندگی را در پیش می گیرد می کند، ولی ساده زیستی اگر از سوی شمارش چشمگیر از اعضای یک جامعه پی گرفته شود، موجب رفع بسیاری از مشکلات عملی آن جامعه می تواند بود.

و سرانجام اینکه ساده زیستی طرز زندگی ای نیست که بتوان به صرف اراده در پیش گرفت. اراده ی قوی و عزم جزم و همت والا، شرط لازم ساده زیستی هست. اما به هیچ روی شرط کافیِ آن نیست. شروط لازم دیگری غیر از اراده، برای ساده زیستی وجود دارند که بیان تفصیلی آن ها در این مجال نمی گنجد. با این همه، به سه تا از مهمترین آن ها اشاره می شود:

۱-باید به ارزش داوری های عامه ی مردم، وقعی ننهاد. در سرتاسر تاریخ، بیشینه ی نزدیک به همه ی مردم ساده زیستی را نه فقط تایید و تصویب نکرده اند، بل به چشم تخطئه و انکار دیده اند.

۲-باید مطلوب های اجتماعی ای را که عموم آدمیان همه ی همّ و غمِّ شان مصروف نیل به آن ها است و خود را هماره، از حیث آن مطلوب ها نظراً در حال مقایسه با دیگران و عملاً در حال مسابقه با دیگران می بینند وا نهاد و به دست فراموشی سپرد، یعنی به هیچ وجه دل مشغول ثروت، شهرت، قدرت، احترام، آبرو و محبوبیت نبود، چرا که این دل مشغولی باور آدمی به ساده زیستی را سست و مهر آدمی به آن را کم می کند.

۳-باید بسیاری از پیش فرض ها ای را که به واسطه ی شدت رواج شان، گویی جزوِ فهم عرفی و از مقتضیات عقل سلیم شده اند رد کرد، چرا که قبول این ها نیز با ساده زیستی تعارض دارد. پیش فرض هایی مانند این که باید همرنگ جماعت بود و ساز مخالف کوک نکرد؛ مال، حلّال مشکلات است؛ باید رویاهای خود را فراموش کرد و به راه کوفته ی واقعیت بازگشت؛ خودکاوی و خودشناسی، نه ممکن اند و نه مطلوب؛ فردگرایی ای که لازمه ی ساده زیستی است کیان اجتماعی را از هم می پاشد؛ و راه برآورده شدن همه ی نیازهای آدمی، اعم از زیستی، روانی و معنوی، بیش و پیش از هر چیز اصلاح جامعه است.

مقدمه مصطفی ملکیان بر کتاب “دارندگی در بسندگی است.”ترجمه غلامعلی کشانی

Print Friendly, PDF & Email