الهام شاهین و شیخ

علی اکبر رنحبر کرمانی

من در یک شب سرد اواخر پاییز سال ۱۳۵۲ بالغ شدم! بله بالغ! به بلوغ فکری و شخصیتی رسیدم. برای خودم «خود» ی پیدا کردم. به قول دکتر شریعتی خویشتن خویش را یافتم.

ماه رمضان بود. بعد از افطار پیاده راه می افتادم از ته دردار می آمدم خیابان ادیب و سرتاسر کوچه زیبا را می پیمودم و به خیابان خراسان می رسیدم. مدرسه اسلامی برهان مجرد مقصد من بود. تمام شش سال ابتدایی را در این مدرسه بودم. و هر شش سال شاگرد ممتاز. و سخنران اصلی جشن های هر ساله تولد امام حسین(ع). و گوینده ستایش پروردگار به فارسی در هر صبحگاه:«سپاس و ستایش مر خدای راست که این جهان را آفرید…» نمی دانم این متن زیبای پارسی را در آن مدرسه«اسلامی» پر از آشیخ چه کسی انتخاب کرده بود. پس از این نیایش پارسی قرآن خوانده می شد، با قرائت؛ و بعد از هر آیه، ترجمه فارسی اش را من می خواندم.

باری، هر شب در ماه رمضان، بعد از افطار، به ترتیبی که گفتم به مدرسه می آمدم. کسی آنجا سخنرانی می کرد که مردم از اقصی نقاط تهران برای شنیدن سخنانش می آمدند. خطیبی نسبتا زبردست بود و دو را از دست آخوندها درآورده بود. در آن شلوغی، مدرسه احتیاج به کمک داشت. من و چند تا از فارغ التحصیل های پیشین مدرسه در سمت «انتظامات» کمک کار اولیای مدرسه بودیم.

آن شب، شب ضربت خوردن مرد مردان عالم بود و شاید هم شب شهادت که آن روزها می گفتیم «شب قتل!». درست یادم نیست. خطیب، با حرارت سخن می گفت و با حرکات دست و سر و گردن و میمیک صورت نگاه ها را متوجه خود می کرد. امروز به این چیزها می گویند زبان بدن.

آن شب هم خطیب، هم به زبان بدن و هم به زبان فارسی! مشغول گفتن بود. ما انتظاماتی ها هم در راهرو دست به سینه ایستاده بودیم و گوش می دادیم. من دوست داشتم این خطیب نام آور در این جمعیت شلوغ وارد سیاست شود و در آن اختناق عجیب و تکرارنشدنی، اگر نه به صراحت، تا جایی که می تواند، در این زمینه چیزی بگوید. اما زمستان بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد و سرها در گریبان و نمی شد چیزی گفت. منبری ها حداکثر جرأت می کردند از فساد و مشروب فروشی که به قول خودشان«تعدادش از کتاب فروشی بیشتر است» و بی حجابی و موسیقی و این جور چیزها، آن هم با هزار احتیاط، انتقاد کنند. امثال خطیب نام آور حجازی تبارهم، درباره توطئه های استعمار! یا نظرات گوستاولوبون فرانسوی و الکسیس کارل و جرجی زیدان و جرج جرداق مسیحی و … در تأیید اسلام؛ و یا توطئه های مستشرقین یهودی مثل گلدزیهر؛ یا اگر خیلی خیلی جرأت به خرج می دادند درباره اعراب و اسرائیل چیزی می گفتند. همش توطئه کشف می کردند و درباره اش به مردم توضیح و هشدار می دادند! 

خطیب می گفت و می گفت تا رسید به جایی که من منتظرش بودم. یعنی کم کم احساس کردم می خواهد چیزی بگوید. و گفت. و کاش نگفته بود.

آن روزها، هایده یا شاید حمیرا، ترانه ای برای امیرالمومنین خوانده بود که با آوازی در ماهور، شایدم شور، با شعر شهریار (علی ای همای رحمت) آغاز می شد و بعد وارد تصنیف می شد : من علی علی گویم…

باری، خطیب پس از گفتن مطالبی درباره توطئه ها و اینکه امروز کسانی دم از علی می زنند که چنین و چنانند، در اوج حرارت و در قله سخنرانی اش به سر وقت این ترانه رفت و نسبت بسیار زشتی که شرعا موجب اقامه حد قذف است به خواننده بیچاره داد:«علی را با تو فاحشه هرجایی چه کار؟» این عین کلام خطیب بود که هنوز بعد از گذشت نزدیک به نیم قرن در خاطرم مانده است.

نوجوان چهارده پانزده ساله،که من بودم، همان موقع رفت توی فکر. او از کودکی و نوجوانی هم اهل الفت بود و اگر خواننده ای، حتی به قول مرحوم کافی «یک زن مغنیه ای» از علی می گفت برایش همین خوشایند بود. از این هم که بگذریم نوجوان باسواد بود و از همگنانش چندین سر و گردن بالاتر بود. شاید در همان زمان بیش از دویست سیصد کتاب جدی خوانده بود. از دبیرستان مروی که تعطیل می شد به مدرسه مروی که روبروی آن بود می رفت و در همانجا جامع المقدمات را به اتمام رسانده بود و سیوطی را شروع کرده بود. عربی بلد بود و می توانست آیات قرآن و احادیث را ترجمه کند.

نوجوان، که من بودم، چند دقیقه ای با خود کلنجار رفت و بعد قاطعانه نتیجه گرفت که خطیب خیلی غلط کرد که این حرف را زد. خطیب در نظرش دیگر «فخر دین» نبود. جوانک، بازوبند انتظامات را باز کرد و آمد توی کوچه و درازی کوچه زیبا را گرفت و به راه افتاد. در طول راه حس اعتماد به نفس عجیبی پیدا کرده بود. بالغ شده بود؛ و حالا خودش به تنهایی و با اتکا به علم و معرفت و عقل و سواد خودش چیزی را «تشخیص» داده بود. صاحب تشخیص و تمیز شده بود.

جوانک دیگر هرگز پای صحبت خطیب نرفت. خطیب و هایده سال هاست که به نزد پروردگارشان بازگشته اند. عفی الله عنهما و رحمت الله علیهما.

الهام شاهین و شیخ

سال ها از آن شب که من بالغ شدم گذشت. دقیقا چهل سال. در کشور مصر، مهد نو اندیشی اسلامی، مهد الازهر، مهد پیدایش اسلام مبارز، خاستگاه سید قطب و حسن البنا و اخوان المسلمون و …. انقلابی به پا شد. مردم شوریدند و حسنی مبارک را وادار به استعفا کردند. یک نفر از اخوان المسلمون به نام محمد مرسی به ریاست جمهوری رسید. ظاهرا حکومت اسلامی در مصر در شرف تکوین بود. به این حرف ها کار نداریم. این ها هیچ ربطی به بالغ شدن من در چهل سال قبل از این حوادث در مصر ندارد. اما بی ربط هم نیست.

در کشاکش خوشحالی اسلام گرایان مصری از پیروزی در انتخابات مصر، در جامعه مصری این سوال هم مطرح شد که درست است که اینجا پایگاه و زادگاه  الازهر و شیخ محمد عبده و سید قطب و اخوان و عبدالباسط و مصطفی اسماعیل و … است اما مصر مهد موسیقی عربی و رقص شکم و زادگاه فیفی عبده و سامیه جمال و الهام شاهین و دینا طلعت و ام کلثوم و … نیز هست. تکلیف چیست؟

یک حادثه تکلیف را روشن کرد. حادثه ای که به ماجرای بالغ شدن من در چهل سال قبل از این وقایع در مصر شباهت دارد. دقیقا مشابه همان ماجرا که در رمضان سال ۵۲ موجب بالغ شدن من شد. یک خطیب برجسته اخوان المسلمینی به نام شیخ عبدالله البدر که منبرش از یک شبکه تلویزیونی مذهبی پخش می شد، به یک هنرپیشه بی پروای مصری همان نسبتی را داد که چهل سال قبل خطیبی ایرانی به خواننده ای(هایده یا حمیرا) داده بود.

اما مصر، مصر بود. سرزمین قاریان برجسته و خوش نوای قرآن نظیرعبدالباسط  و مصطفی اسماعیل و … بود اما سرزمین موسیقی عربی و رقص شکم و رقاصه هایی نظیر فیفی عبده و سامیه جمال و خوانندگانی چون ام کلثوم و عبدالحلیم حافظ و … هم بود. هر یک از این دو جناح سهم خود را داشت و هر یک با کمال نیرو و اعتماد به نفس ازمرز و حدود و حقوق خود دفاع می کرد. درست است که ۵۰.۵درصد مردم مصر به اخوان المسلمین رأی داده اند ولی«ما هم ۴۹.۵درصدیم و حق خودمان را داریم و شیخ غلط کرده که به ما نسبت ناروا بدهد.» با همین حساب و کتاب ها الهام شاهین بی پروای ما، که در فیلم های +۱۸ همه جایش را نشان همه داده، به دادگاه رفت و از شیخ شکایت کرد و گفت که شیخ با آبرو و حیثیت وی بازی کرده و نسبتی ناروا داده و باید از پس این ادعای خود برآید. شیخ و شیخ پرستان ابتدا اعتنایی نکردند و «زنیکه فاحشه» را ریشخند کردند. اما احضاریه دادگاه که به در خانه شیخ عبدالله البدر، خطیب و داعیه مشهور سلفی مصری و اخوانی و استاد الازهر رفت، به همه شان فهماند که قضیه جدی و سمبه پرزور است. شاید به «الهامِ» یک «شاهین»، الهام شاهین این طور سفت و سخت ایستاد.

درد سرتان ندهم. هر قدر اهل حل و عقد تلاش کردند الهام را از خر شیطان(و در حقیقت مرکب خدا) پایین بیاورند نشد که نشد. الهام شاهین وکیل گرفت. و شیخ را به دادگاه کشاند. شیخ در دادگاه بدوی به پنج سال و در دادگاه تجدید نظر به یک سال زندان و پرداخت ۳۳۰۰ دلار جریمه نقدی محکوم شد. جریمه را پرداخت و راهی زندان شد.

وقتی این حوادث را در هفت سال پیش در روزنامه ها و رسانه های مصری دنبال می کردم بی اختیار یاد آن شب ماه رمضان و هایده و خطیبی که فخر دین بود و تبارش از حجاز بود می افتادم. همان روزها قصد کردم مقاله ای بنویسم با عنوان «این دو ماجرا» (به سبک همان این دو مبارز و این سه کتاب و …). اما دیدم این دو ماجرا دستمایه یک تحلیل سیاسی اجتماعی عمیق و مفصل دویست سیصد صفحه ای درباره دو جامعه مصر و ایران تواند بود. بنا بر این موضوع را کنار گذاشتم تا سر فرصت به آن بپردازم اما فرصت هیچ گاه دست نداد.

این مختصر را نوشتم تا بلکه دیگران به آن کار بپردازند و من نیز خاطراتم را بدین گونه نشخوار کنم.

راستی چرا آن چه در مصر رخ داد در ایران رخ نداد؟ فرق هایده با الهام شاهین و جامعه ایران با جامعه مصر چه بود؟

Print Friendly, PDF & Email