ساده زیستی، راهی به تعالی

شاید بتوان پیامِ ساده زیستیِ هنری دیوید ثورو(Henry David Thoreau) متفکرِ بزرگ، اصیل، و انسان دوست امریکایی(۱۸۶۲-۱۸۱۷) را، که سلسله جنبانِ جنبشِ جهانی ساده زیستی شد، بدین صورت تلخیص و تدوین نمود:

انسان، در آنِ واحد، موجودی است زیست شناختی، روان شناختی، و روحانی(biological, psychological, spiritual)، یعنی هم نیازهای زیستی دارد، هم نیازهای روانی، و هم نیازهای روحانی/معنوی. برآورده شدن نیازهای زیستی موجب استمرارِ کمّی زندگی، یعنی طول عمر می شود، و برآورده شدن نیازهای روانی و روحانی/ معنوی موجب ارتقای کیفی زندگی، یعنی بهروزی زندگی.

چون از اصل عمر و حیات برخوردار بودن، شرط لازم و البته نه کافی، برای کیفیت مطلوب داشتن زندگی است، طبعا برآورده شدن نیازهای زیستی، شرط لازم، و باز هم نه کافی، برای برآورده شدن نیازهای روانی و روحانی/معنوی است. اما از این بر نمی آید که نیازهای روانی و معنوی کم اهمیت تر از نیازهای زیستی اند، بل برعکس، بسیار مهم تر اند. انسانی که همه ی نیازهای زیستی اش برآورده شده باشند و این برآورده شدن مقدمه ای نشده باشد برای برآورده شدن نیازهای روانی و معنوی اش، حیوانی است که همه ی نیازهای زیستی اش بر آورده شده اند و از این حیث، با هیچ حیوان دیگری تفاوت ندارد. تفاوت از لحظه ای پدید می آید که نیازهای روانی و معنوی، که مختص انسان اند و انسان در آن ها با سایر حیوانات شریک نیست نیز، نرم نرمک، برآورده شوند. به تعبیر دیگر، آدمی به صرف برآورده شدن نیازهای زیستی اش، هنوز از قلم روِ سایر حیوانات بیرون نرفته است و برای این که صف اش از صفِ سایر حیوانات متمایز و ممتاز شود، باید موجب مختص انسان را در خود، از حالت بالقوگی به حالت فعلیت برساند، یعنی استعداد های خاص انسان را شکوفا کند، و این چیزی نیست جز همان برآورده شدن نیازهای روانی و معنویِ او.

ولی در زندگی بیشتر انسان ها، این نیازهای روانی و معنوی، چنان که باید و شاید، برآورده نمی شوند و این برآورده نشدن، معلول عللی است که مهمترین آن ها اقتصاد است، بدین معنا که بیشتر انسان ها کمابیش همه ی عمر، نیروها، استعدادهای درونی و فرصت های بیرونی خود را صرف کسب و کار و پول درآوردن می کنند و از این رو دیگر برای خود، وقت، نیرو، استعداد و فرصتی باقی نمی گذارند تا مصروف برآوردن نیازهای روانی و معنوی شان شود. کسی که خواهان درآمد و مال و ثروت فراوان باشد چاره ای ندارد جز اینکه یا تقریبا همه ی ساعات بیداری شبانه روز اش را به اشتغال به شغل و حرفه اش بگذراند و یا اگر نمی خواهد همه ی اوقات اش به این اشتغال بگذرد، شغل و حرفه اش را با کم فروشی، گران فروشی، دزدی، اختلاس، احتکار، رشوه، فریب کاری، تقلب، کلاه برداری، دروغ گویی و مانند این کارهای ضد اخلاقی توام سازد. در صورت اول، تا می تواند بر کمیت اشتغال اش به کسب و کار می افزاید و در صورت دوم، از کیفیت اشتغال اش می کاهد و در هر دو صورت، مانع برآمدن نیازهای روانی و یا معنویِ خود می شود. صورت اول بیشتر از خوشی زندگی، یعنی همان نیازهای روانی محروم اش می سازد و صورت دوم بیشتر از خوبی زندگی، یعنی همان نیازهای معنوی.

اما چرا انسان اساساً، خواهان درآمد و مال و ثروت فراوان می شود تا به این پی آمدهای نامطلوب دچار شود؟ پاسخ این پرسش به وضوح این است: چون نمی خواهد به ضروریات زندگی قناعت و اکتفا ورزد و می خواهد زندگی متجملانه داشته باشد. انسان اگر از چهار امر ضروری و اجتناب ناپذیر زندگی، یعنی خوراک، پوشاک، سوخت و سرپناه، به حد ضرورت شان اکتفا می ورزید و در باب هیچ یک از این چهار امر ضروری، حتّا یک گام به سوی تجمل بر نمی داشت، می توانست با زمانی در حدود سه ساعت کار در شبانه روز یا یک روز کار در هفته، درآمدی کسب کند که از عهده ی تامین آن ضروریات برآید. و در این صورت، می توانست تقریبا سیزده ساعت از شبانه روز یا شش روز از هفته اش را در اختیار خود بگیرد و مصروف برآوردن نیازهای روانی و معنوی خود کند. برآوردن نیازهای زیستی انسان که همان نیاز به خوراک، پوشاک، سوخت و سرپناه اند، در واقع بیش از سه ساعت کار در شبانه روز نمی طلبد.

اما، البته و صد البته به شرط اینکه فقط در پیِ برآوردنِ نیازهایِ زیستی مان باشیم، نه درصدد برآوردن خواسته های زیستی مان. خواسته های زیستی بر خلاف نیازهای زیستی، حدِّ یقف ندارند، سیری نمی پذیرند و هر چه برآورده تر شوند مطالبه گرتر و خواهنده تر می شوند. به تعبیر دیگر، صاحب نظران و متخصصان به سهولت تمام، می توانند تعیین کنند که آدمی دقیقا به چه مقدار خوراک، پوشاک، سوخت و سرپناه نیاز دارد تا از طول عمر طبیعی و از سلامت، نیرومندی و زیبایی جسمانی اش محروم نشود. اما هیچ کس نمی تواند تعیین کند که آدمی چه مقدار از این چهار چیز را می خواهد، چون خواستن پایان ناپذیر است. پایان ناپذیری خواستن هم به این معنا است که هر چه بیابی باز هم می خواهی و هم به این معنا که هر چه بیشتر بیابی بیشتر می خواهی. و البته این روندِ در پیِ خواسته ها، و نه نیازها، یِ زیستی رفتن، به محض اینکه آغاز شود، به برآورده شدن همان نیازهای زیستی نیز لطمه می زند و صدمه وارد می کند و این بدین معنا است که در پی ارضای خواسته های زیستی رفتن، نه فقط از ارضا شدن نیازهای روانی و معنوی جلو می گیرد، بل مانع ارضا شدن نیازهای زیستی نیز می شود، چرا که خواسته ای که از حد نیاز در بگذرد، در خلاف جهت نیاز سیر خواهد کرد. مثلا اگر بدن من در شبانه روز، به m گرم پروتئین و n کالری گرما نیاز داشته باشد و من ۲m گرم پروتئین و ۲n کالری گرما به آن برسانم، نباید تصور کنم که نیاز بدن ام به پروتئین یا گرما را برآورده کرده ام و پروتئین یا گرمای افزوده ای نیز به آن داده ام. بل باید بدانم که در بدن ام دگرگونی ها ای در خلاف جهت نیازها و و مصالح آن پدید آورده ام.

ولی مهمتر این است که دویدن در پی خواسته های زیستی و اکتفا نورزیدن به نیازهای زیستی، انسان را از برآورده شدن نیازهای روانی و معنوی اش باز می دارد. یعنی زندگی متجملانه و فراتر از حد ضروریات زیستی، انسان را از نیل به ضروریات روانی و معنوی اش مانع می آید. زندگیِ به لحاظ زیستی متجملانه، بر روی ویرانه های روانی و معنوی بنا می شود و سر بر می آورد. فقط با چوب حراج زدن بر استعدادهای روانی و معنوی می توان درآمد و پول لازم برای پی ریختن و برآوردن یک زندگی متجملانه را فراهم آورد.

حال، جای این پرسش هست که انسان چه نیازهای روانی و معنوی ای دارد که زندگی متجملانه، او را از ارضای آن باز می دارد؟ پیش از پاسخ گویی به این پرسش، نیازهای روانی را از نیازهای معنوی تفکیک کنیم. نیازهای روانی، نیازهایی اند که که اگر برآورده شوند، سلامت روانی ما تامین می شود و بنابراین، برآوردن آن ها کاری مصلحت اندیشانه است، چون موجب پیدایش احساسات و عواطف مثبت در ما می شود، احساسات و عواطف ای مانند آرامش، بی دغدغگی، آسایش، رضایت، رضایت از خود، خرسندی، شادی، شادمانی، خوشی، شعف، سپاسمندی، و امیدواری. برعکس، برآورده نشدن نیازهای روانی، موجب ابتلا به احساسات و عواطف ای مانند اضطراب، تشویش، برانگیختگی، ترس، وحشت، هراس، غم، اندوه، تاسف، افسوس، حسرت، خشم، غیظ، کینه، نفرت، انزجار، ملال، نومیدی، سرخوردگی و شکستگی می شود. نیازهای معنوی، نیازهایی اند که اگر برآورده شوند، فضیلت و کمال اخلاقی و روحانی ما تامین می شود و بنابراین، برآوردن آن ها وظیفه ی اخلاقی و معنوی ما است، چون موجب ارتقا و تعالی مرتبتِ اخلاقی و روحانیِ ما می شود. این نیازها، بر خلاف نیازهای روانی، که به خوشی روانی زندگی ربط دارند، به خوبیِ اخلاقی و روحانی زندگی مرتبط اند و برآورده شدن شان از ما انسان هایی می سازد اهل صداقت، فروتنی، نیکوکاری، عدالت، شفقت، عشق، دلسوزی، همدلی، همدردی، شجاعت، اعتماد، امانت و وفاداری.

مقدمه مصطفی ملکیان بر کتاب “دارندگی در بسندگی است.”ترجمه غلامعلی کشانی
@mostafamalekia

Print Friendly, PDF & Email