سردار سلیمانی امروز صبح به خوابم آمد

احمد جان با سلام.
این مطلب را دوستی نوشته است. دریغم آمد باشما شریک نشوم
وهکذا !!!

«سردار سلیمانی»
امروز صبح به خوابم آمد. به خواب من تبعیدی از خشونت فراری. آمد و گفت : «خواستم کام شما را شیرین کنم»!
این «شما» شمای جمعی است. ملت است. موجودی تاریخی. و این شیرین کردن با آمدن بود، چون کدام «رفتنی» تلخ نیست. «خواستم» حاکی از گذشته است…
…او پلی است که به گذشته وصل میکند. تاریخی که میخواهیم باشد و دیگر نبوده است. زمانی که پیروزی ها در آن ممکن بود. برای من ایرانی که دویست سال گذشت و رنگ پیروزی از ذهنم پاک شد… پلی به تاریخ، به گذشته ای که پیروزی ها هم جزیی از هویت من بود و پلی در جغرافیا که نیشابور خیام را به معرة النعمان ابوالعلاء وصل میکند. خراسان را به شام. عراق عجم را به عراق عرب. اصفهان را به کربلا. قبادیان ناصر خسرو را به دریای سفید میانه. هویتی که زبان دومش عربی است و در کنار فارسی برای رفتن از ماوراء النهر به قاهره بسنده است…

وجود او در کنار محمدجواد ظریف، او که گردی است گرداننده سیاست خارجی کشور، دو وجهی ایران تاریخی و ایران مدرن را نمایش میدهد. زبان ظریف انگلیسی است و تسلط او تنها زبان شناختی نیست. او «زبان فرنگ» را بلد است. تا کردن و گفتگو با آنها را. و در این تبادل ها بس موفق. اما تربیت و زبان ظریف ـ چه لغوی و چه معرفت عملی ـ در این منطقه تاریخی ناتوان و الکن است. تربیت و زبان سلیمانی است که کارآست. دیپلماسی که پشتوانه دارد و نه فقط حضور نظامی ـ مالی. حضوری که با خون و اشک و عرق جبین روی سنگها و سنگلاخهای صحرای منطقه رد پای گذر میگذارد. میگوید «من هستم و اگر از اینجا گذشتم هنوز نزدیکم». حضوری که هم پشتوانه دارد هم استمرار.
و مرا وصل میکند به هویت اساطیری ام. او که چون رستم، خبر آمدنش در هر صحنه نبرد، نوید پیروزی بود، و حضورش خود پیروزی و گمان وجودش دلگرمی. دشمنش «پلیدی» بود ـ تاریکی ها و زور…او که پهلوان حریف را به اسم برای تن به تن فرا میخواند، …او که دشمن هم به او احترام میگذاشت… و اینها همه جدا از اینکه شاهی که تاجش در این نبرد حفظ میشود نابکار کیکاووس باشد یا ابرمرد کیخسرو. او قلمرو را پاس میدارد…
در مرگش هم نماد ها حاضرند. انگشتری که پیغمبر به عنوان تنها زینت مرد مجاز داشت ـ که در احصاء کشتگان میدان کارزار به کار شناسایی پیکر ها بیاید ـ در اینجا نه به صورت نمادین که در عمل به کار آمد. تصاویری که در صحنه های شبکه های اجتماعی دست به دست گشت.
دشمنش اورا در عملیات نا جوانمردانه «بزن و دررو» بزدلها از پا درآورد و نه در یک نبرد مردانه رو در رو.
تصادف روزگار دشمن او هم گویی دوباره هم چنان که در حیاتش برای او فرصت درخشیدن می آفرید در مرگش نیز برای او زمینه مهیا میکند: دستگاه امپراتوری آمریکا را هرگز متصدیانی چنین جلف و بی اعتبار و بی آبرو نبوده است.
هرکدام از اینها حکایت ملتی است که خود را، تولد دوباره و افتخار آفرین خودرا و مرگ دوباره خود را تجربه میکند.
واکنش به مرگ او از این روست.

و اما اشتباهی که «دژمن»، بار دیگر، کرده اینست که اینها را نفهمیده است.
نمیداند با اینکار به کدام آسیاب آب ریخته است. باز هم با نزدیک بینی. همان طور که عراق و لبنان و سوریه را در سینی نقره تقدیم کرد، به مستبدی که در باتلاق خونین اعتراض ها غوطه ور بود کمند نجات انداخت. کمندی که سر دیگرش را یک ملت خواهد گرفت… بخش بزرگی از یک ملت !!!!

برگرفته از فیس بوک احمد سلامتیان

Print Friendly, PDF & Email